صبح پنج شنبه که می دمد نسیمی فرح بخش با خود می آورد که به گونه ای شگرف مشام جان را پرمی کند از یادها و خاطره ها و این گونه است که هرکس حال خاص خودش راداردو مــــــن...شبیه کسی شده ام که در برهوتی که تا چشم کار می کنداز آبادی و آدمی خبری نیست، سرگردان است!بعداز رفتن زود هنگامتان دست هایم هر چه می کارد، خار است و هر چه می سازد، پوشالی و بر باد است!شما ناموقع رفتین ومن در ارزوی رسیدن به شما افسوس که هر چه صدایتان می کنم، جوابی نمی شنوم!مگر طاقتِ آدمی چقدر است که عمرش در دوری و دلتنگی هدر شود و دم بر نیاورد؟مگر این زندگی دو روزه مجال این همه غم ودلتنگی را می دهد؟دستم به هیچ کجا نمی رسد .من مانده ام ودلتگی ودلتنگی.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزاپور
تاريخ: دوشنبه
7 فروردين
1402 ساعت: 12:41